تبليغاتX
حرفای خودمونی
هر چی ازش خوشم بیاد
شرک نه بی دینی است که دین است و مذهبی که همیشه به عناوین و القاب گوناگون و بطور رسمی بر جامعه های بشری حاکم بوده است.

چند خدایی ، دو خدایی ، والی بی نهایت و این خدایان ممکن است بتی چند ، رب النوع ها ، ارواح یا نیروهای ماوراءالطبیعه باشند.

شرک عبارت است از یک جهان بینی مبتنی بر چند خدا و چند قدرت مختلف برای اینکه جامعه ای مبتنی بر چند طبقه موجه ، طبیعی ، ازلی ، لا یتیغر ، ابدی و مقدس جلوه داده شود.

هر خدایی نماینده نژادی بود چنانکه «زئوس» ، «یهوه» ، «بعل» ، «ویشنو» .

پس شرک خدایی مذهبی است برای توجیه شرک نژادی. بنابر این شرک اجتماعی انعکاسی است از شرک الهی .

شرک مذهب چندخدایی است برای توجیه نظام چند نژادی ، چند طایفه ای ، چند طبقه ای برای مقدس و دینی کردن این همه.

شرک در طول تاریخ ابزار دست طبقه حاکم بوده است که از تضاد طبقاتی ، نژادی ، طایفه ای همیشه علیه مردم استفاده کند.
(تاریخ و شناخت ادیان ۱ ص ۳۱۸ و ۳۲۰ ) دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 16:53  توسط مصطفی | 
عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.


عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.


عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.


عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.


عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.


عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.


ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.


عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.


عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.


عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد


دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 7:55  توسط مصطفی | 

 عقايدتان بر رفتارهاي تان تاثير مي‌گذارند پس اگر از زندگي تان راضي نيستيد و احساس مي‌كنيد به آنچه مي‌خواهيد دست نيافته ايد بايد باورهاي خود را تغيير دهيد
 
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ، پس بی نظیر باش
 
آيا مي‌دانيد بزرگترين دشمن شما در اين دنيا كيست؟ بزرگترين دشمن شما،‌ همان ذهنتان است. افكار منفي در سر پروراندن، فكر و ذهن ما را به دشمن شماره يك ما تبديل مي‌كند.         (باربارا دي آنجليس)
 
شما آنچه را كه مي بينيد باور نمي كنيد بلكه آن چيزي را مي بينيد كه قبلا به عنوان يك باور انتخاب كرده ايد.                 (برايان تريسي)
 
بزرگ ترين خطري كه كيفيت زندگي ما را نابود مي‌كند، افكار و باورهاي مخرب است.            (آنتوني رابينز)
 
هر چه را كه ما بخواهيم همان چيز، خواهان ماست و هر چه مطلوب ما باشد همان چيز طالب ماست.         (وين داير)
 
به هر چيزي كه مي انديشيد، ‌ايمان بياوريد و اگر با اطمينان انتظارش را بكشيد، مطمئنا به آن دست مي‌يابيد.            (استايوسكي)
 
افكار و روياهايتان تصاويري هستند از كتابي كه روحتان درباره شما مي‌نوسيد.
 
فردا همان خواهد شد كه امروز انديشيده‌ايد.
 
خورشيد هر روز صبح قبل از من به دفتر كارم مي ياد، كارت مي‌زنه و كارش رو شروع مي كنه. بله، خورشيد براي من كار مي كنه و هر روز تا غروب براي من مي تابه
 
هر گونه بيماري در جسم،‌ نشانه نوعي ناپاكي در ذهن است. هرگز به علت پاكي و خوبي‌هايتان بيمار نمي‌شويد. بيماري نمايانگر بي قراري و ناآرامي ذهن است.           (كاترين پاندر)
 
در هر عمل ناشي از ترس، نطفه شكست نهفته است.
 
همه انديشه خود را روي خواسته مهم زندگي‌تان متمركز كنيد. اين تمركز بايد پيوسته و ادامه دار باشد. همه دقايق، همه ساعات، ‌همه روزها و همه هفته‌ها.         (چارلز پاپلتون)
 
هر وقت سنگي جلوي پايت افتاد به بالاي اون برو و از بالاي اون به دور دستها نگاه کن.
 
زياد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتند که انتظارش را نداري.        (مارکز)
 
دنيا و آخرت از آن کسي است که به خالق و مخلوقش عشق بورزد و شادي ها را فقط براي خود نخواه.د
 
وقتی به چیزی که آرزوت بود رسیدی، تازه میفهمی که آرزوش بهتر از داشتنش.
 
براي انسانهاي بزرگ هيچ بن بستي وجود ندارد، زيرا آنان بر اين باورند كه : يا راهي خواهم يافت و يا راهي خواهم ساخت.
 
انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد.            (ارنست همينگوی)
 
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم.
 
بسيار دعا كن ; زيرا دعا كليد هر رحمتى است و مايه روا شدن هر حاجتى و آنچه نزد خداست جز با دعا به دست نمى آيد. هيچ درى نيست كه بسيار كوبيده شود مگر آن كه بزودى به روى كوبنده باز گردد.
 
خدایا کفر نمی گویم ! پریشانم ... چه می خواهی تو از جانم !؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ... خداوندا تو مسئولی . خداوندا! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ... چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .        (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:19  توسط مصطفی | 

روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند؟! " زن پاسخ داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت:" به مرد زندگي اش مشکوک شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت:" اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد."
بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود. يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور است؟! "
زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:53  توسط مصطفی | 

تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !

به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام .

كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !

تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !

پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:3  توسط مصطفی | 
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است  همان پول گلدان ساده را مي گيري؟                 

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:44  توسط مصطفی | 
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...          

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:41  توسط مصطفی | 
اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر...

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم...

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...

دشوارترین قدم، همان قدم اول است...

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد...

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!...

اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:29  توسط مصطفی | 

 روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:51  توسط مصطفی | 

اجتناب ناپذير هميشه رخ مي دهد، براي غلبه بر آن، نظم و صبر لازم است.         كوه پنجم
 
وقتي بخت با ما يار است، بايد از آن بهره ببريم و براي ياري اش هر كاري بكنيم، همان طور كه او به ما كمك ميكند.          كيمياگر
 
هيچ كس نميتواند چيزي را پنهان كند، وقتي راست به چشم هاي ما مي نگرد.           كنار رود پيدرا نشستم و گريستم
 
در زندگي، عشق بايد ممكن باشد. حتي اگر بازتاب و پاسخ آني ندارد. عشق تنها در صورتي زنده مي ماند كه اميدي براي فتح معشوق باشد.           كنار رود پيدرا نشستم و گريستم
 
تنهايي ميتواند باعث ارتباط انسان با جهان نامرئي شود؛ اما باعث نابودي ارتباط او با انسان هاي ديگر نيز حواهد شد.                   ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد
 
لازم نيست بدانيم چگونه، لازم نيست بدانيم كجا، اما در آغاز هر كاري، بايد از خويش  بپرسيم:«چرا بايد اين كار را بكنم؟»                   والكيري ها
 
چهره فرشته ات مكاني است كه خود را مي يابيصدايش با پرتو خورشيد روز ميپوشاندت و با درخشش ستارگان شب.              والكيري ها
 
رزم آور نور، تنهايي را به كار ميگيرد، اما نميگذارد تنهايي او را به كار گيرد.          كتاب راهنماي رزم آور نور
 
چه چيزي تو را از خويش متنفر مي كند؟ شايد همواره از اشتباه ترسيدن.       ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد
 
هركس فكر ميكند دقيقاً مي داند ما بايد چه طور زندگي كنيم. اما هرگز نمي دانند چه گونه بايد زندگي خودشان را بگذرانند.            كيمياگر
 
مسايل ساده غير عادي ترين مسايل اند و تنها فرزانگان ميتوانند آن ها را ببينند.         كيمياگر
 
هركس شمشيري دارد، بايد آن را پيوسته بيازمايد، مبادا در غلافش زنگ بزند.     
خاطرات يك مغ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:20  توسط مصطفی |